یاد تو....
تابستان شروع به باریدن میکند.امشب بازبه یادت قطرات اشکم همچون مه روی
صفحات کاغذ میلغذند.کاش میتوانستم فریاد بزنم کاش میشد بلند بلند گریست اما
افسوس که من فقط درخود میشکنم.وحتی صدای شکستنم رابادبه گوش تونمیرساند
اخر کجایی تو کجایی که نمی ایی؟؟؟
خسته ام شانه هایم چه لرزانند ومن نمیتوانم دراین کوچه پس کوچه های غربت و
دلتنگی تعادلم راحفظ کنم مدام به زمین میخورم وبدنم کبود میشود.به دوش کشیدن
این غم خمیده ام کرده.
من امشب سرگذشت خویش را حادثه تلخ این عمر بیهوده راوغم نبودن ونیامدنت را
انقدر برای شمع گفتم که تا سپیده سوخت ودم برنیاورد.انقدر برای اسمان گفتم که
اسمان هم دلش گرفت وابرهای تیره وجودش را پوشاند.انقدر برای ماه گفتم که ماه
از خجالت سرش را پایین انداخت و گفت:……….
تقویم زندگی من همیشه روی فصل خزان ماند وتو نیامدی وعاشقانه هایی که یار
همیشگی من بودند وهستند وفقط یک چیز را میگویند:دوستت دارم
وافسوس که توحتی به اندازهی حروف د و س ت ت د ا ر م هم دوستم نداری
اما خیالی نیست من میمانم واین درد بزرگ اما بدان نمیگذرم از تو……..

